تبليغاتX
منو تنهایی

خدا حرفامو گوش بده ناممو بخون

عشقم داره ميره سفر مواظب گلم بمون

نشه يه وقت بي من كسي يه زره ناراحتش كنه

از گل من حق نداره حتي يه برگم بكنه

راستي خدا يادم نره بگم عزيز ترين من اونه

خودم كه هيچ ولي نزاري تنها بمونه

خودت فقط صبرم بده يه جوري طاقت ميكنم

دوريشو با عكسش مثله بودنش يه جوري باور مي كنم

پس من اينجا ميشينم واسه سلامتيش دعا كنم

وقتي كه از سفر اومد خدا رو باز شكرش كنم

ميسپرمش فقط به تو تمام تارو پودمو

يه وقت نشي قافل ازش كسل كني وجودمو

فقط من از خدا مي خوام خودش صبرم بده

مي دونم زود بر ميگرده ولي دوريش داره زجرم ميده

 

+ نوشته شده دردوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:17 توسط مهسا |


  تو  هموني كه تو موج بلا  واسه تو دستامو قايق ميكنم

  اگه موجا تو رو از من بگيرن قطره قطره
  آب ميشم  و دق ميكنم.

  اي كه بي تو اين كوير ، خواب بارون ميبينه

  وقتي نيستي غم دنيا توي قلبم ميشينه

 اي كه بي تو واسه من همه دنيا قفسه

 هستي از نبودن تو التهاب نفسه

 توي بهت و غم  و تنهايي  من

 به سرم دست نوازش كشيدي

 ولي با رفتنت اي هستي من

 هستي من و به آتيش كشيدي
اين دل من طاقت دوري تو رو نداره

بغض نبودن تو اشكامو در مي آره

 

+ نوشته شده درجمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:58 توسط مهسا |


وقتی بزرگ می شوی، دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آواز های نقره ای می خوانند، دست تکان بدهی خجالت می کشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی کهمادرشان برنگشته فکر می کنی آبرویت می رود اگر یکروز مردم همانهایی که خیلی بزرگ شده اند، دلشوره های قلبت را ببیند و بتو بخندند

 

وقتی بزرگ می شوی، دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمی خواهد پشت کوها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی ، دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!

 

وقتی بزرگ می شوی، قدت کوتاه می شود،آسمان بالا می رود و تودیگر دستت به ابرها نمی رسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند

 

آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه هم بازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی، پیدایش نمی کنی!

 

وقتی بزرگ می شوی، دور قلبت سیم خاردار می کشی و تمام پروانه ها را بیرون می کنی و همراه بزرگترهای دیگر درمراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی!

 

و یکروز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای!

 

آنروز دیگر خیلی دیر شده است....

فردای آن روز تو را به خاک می دهند

و می گویند:خیلی بزرگ شده بود.........

+ نوشته شده درجمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:16 توسط مهسا |


 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا حالا که من افتادم از پا چرا ؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگ دل زودتر می خواستی حالا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

+ نوشته شده درشنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:43 توسط مهسا |


 

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

 می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

 این قلم این کاغذ اینهمه مورد خوب!!!!

 راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده....

 پیکر نازک تنها قلمم زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

 می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس....

 می توانی تو از وحشی طوفان بنویس!

 من دگر خسته شدم....

 راست گفتند می شود زیبا دید می شود آبی ماند!

 اما.... تو بگو گل پرپر شده را زیبایست؟رنگ مرگ آبیست؟

 می توانی تو بیا این قلم این کاغذ

 بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

 بنویس از کمر بید شکسته و یک پنجره ساکت و بسته!

 از من! " آنکه این گونه به امید سبب ساز نشسته "

 هر جه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش....

 صحنه ی  پیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا!

 حمله خفاشان!!

 جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

 کاغذت می سوزد؟

 من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

 این قلم این کاغذ اینهمه مورد خوب

 من دگر خسته ام از این تب و تاب

 تو بیا و بنویس.

 

+ نوشته شده دریکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:17 توسط مهسا |


یادت بخیر

 

ديگر مرا نمي ترساند . هنوز هم خطرش را احساس مي كنم . هنوز هم در پس

 

آرامش اش پيش بيني نا پذير است . اما ترسناك نيست . آخر ترسش جزء ذات عميق و

 

نفوذ نا پذير است . ترس با ديدن جسد بي روحش رفته است . بخار شده ،حل شده ،

 

رفته . در يك لحظه ، در يك لحظه براي هميشه . تا آن روز ترس بود ، مثل قانوني

 

نانوشته ، حاكم در سكوت . همه ترس ما از زماني شروع شد كه به بستر رفتي ......

 

نمي دانم از كجا بنويسم اصلا چه بنويسم ، 365 روز آفتاب بي تو طلوع كرد و بر

 

سنگ قبر مشكيت  تابيد و بدونه  اينكه  خم به ابرو بياورد  غروب كرد گويا برايش

 

عادي شده ، 365 روز است  زمين تو را بلعيده . 365 روز است آسمان دل  مادر

 

بي وقفه ابريست . درست سال پيش همين روزها  بود خود را براي رفتن به جشن

 

عزيزي آماده مي كرديم كه خبر رفتنت را دادند ، خبر آسماني شدنت را و ما كمرمان

 

خم شد . آره ، آوار رفتن تو خيلي سنگين تر از آن بود كه بشود بي صدا له شدن زير

 

آن را تحمل كرد بايد فرياد مي زدم اما در تنهايي اشك  ريختم و تازه به عظمت وجود

 

آن مرد پي  بردم كه حتي فاصله ها هم نتوانست تسكين درد بي درمانمان باشد .

 

رفتي كه برگردي اما نمي دانم چه شد ، گفتن آن مرد آمد ، آن مرد زير باران آمد .

 

اما تو هيچ گاه نيامدي . نكنه مثل درس كلاس دوم ، دوستان جديد پيدا كردي كه

 

حتي به خوابمان هم نمي آيي.......

 

آن روزها چه بر ما گذشت  نمي دانم اما به ياد دارم پس از رفتنت مثل اين بود كه

 

آسمان هم عزا گرفته  ابري،  تيره و سياه بود و باران بي وقفه مي باريد .

 

وقتي هست درونش گم مي شويم و تصور هم نمي كنيم روزي نباشد و وقتي نيست

 

لحظه ي ديدارش انتظار مي كشيم . مثل يك داستان عاشقانه با اين تفاوت كه داستاني

 

در بين نيست . فقط مي دانم مرگ قطعا  وجود دارد .  هيچ شكل ، چهره يا نامي ندارد 

ولي قطعا  حضور دارد . مثل تمام تولدها ، بعد از اتمام زمان،اتمام مرگ،اتمام ترس .

 

و در آخر دلم تنگ است براي خودت ، بودنت ، جادويت ، سرزنشت ، هر چه به

 

جز سفرت .

 

مرا مهرت زدل با رفتنت پايان نمي گيرد

 

جدا از تو سرم هرگز سر و سامان نمي گيرد

 

......و چند نقطه چين به خاطر تمام حرف هايي كه زده نشد و يك دقيقه سكوت به

 

احترام رفتنت .

 

راستي همين روز ها بود كه فكر ساختن " منو تنهايي" به سرم زد و سلنا بنيانگذارش

 

شد،حتي اين وب هم خاطره ايي زيبا برايم تداعي نمي كند .

 

 

 

                                                                                                 نوشته ي "قلم"

 

سرما و برودت هوا باعث تاخیر در این پست شد که از همه دوستان معذرت می خوام

 

وببخشید که مدتیست به دیدارتان نیامدم در اولین فرصت وهمین جا ایام محرم را

 

تسلیت عرض می کنم.

 

+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:55 توسط مهسا |


 

 

قطار می رود

                   تو می روی

                                   تمام ایستگاه می رود

 

ومن چه قدرساده ام 

                    که سال ها ی سال

      د رانتظار تو

                       کناراین قطا ر رفته ایستاده ام

   و هم چنان

                  به نرده های ایستگاه رفته

                                                   تکیه داده ام.

 

+ نوشته شده درپنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 2:22 توسط مهسا |


 

من فدای دم و بازدمت، چی بنویسم وقتی عاشق تویی ،عشق توی،شعر توی،ستاره و ماه و اسمون و خلاصه همه چی اول و اخرش توی.فدای چشمات بشم که وسعتش یه کهکشونه هیچ کس نیست که تو شود همه واسه همیشه شما باقی می مونن الا خود تو.نگو همه چی تمومه نگو بسه و اونقدر کشش نده که حرفام از یادم بره که نفسمم بند بیاد که اگه تو بخوای به حرمت حرفت تمومه فقط دو تاخط بین ابروهات ننداز که بهم اخم کنن

چکار کنم که دوست داشتن تو دست خودم نیست

چکار کنم که قلبم یاد گرفته فقط واسه تو بزنه نه اینکه فکر کنی من یادش دادما نه.

می یای بریم ، اونجا که فقط من باشم و تو

من مال تو، تو مال من اون وقته که احساس می کنم حساب بانکی قلبم پره و هیچ ابربانکی نمی تونه بهرش رو بده اما اینام مهم نیست مهم اینه که من بهت سلام بدم تو جوابم رو بدی ، من خونت مهمون می شم تو مهمون ابدی قلبم می شی ، من بهت تکیه می دم تو تکیه گاه من می شی من می شم هرچی تو بخوای ، تو بشو هرچی من می خوام  ، من سند شش دنگ می خوام با تمام خوبی و بدی های نداشتت من اصل می خوام نه کپی برابر اصل.

مهمون زمین همیشه ادمان، تو هم بیا مهمون قلب من شو و قدمت رو محکم به قلبم بکوب اصلا لگد بزن ولی لگدمال نکن یه وقت پیش خودت نگی دیگه حجب و حیام نداره نه به خدا فقط می خوام این احساس ترک خورده و شکسته شدم زیرزورق ناب نگاهت  ، کنارناز کشیدن های گاه و بی گاهت بند بخوره ولی نکنه کاری کنی که گونه هام ازخجالت نگاه ارغوانیت سرخ شن و مثل بچگی ها ندیدن چشمات رو تاب بیاره تا بتونه از خجالت نگاهت دربیاد.نکنه بگی بی حیاست بری سراغ یکی که کمترعاشقه، به جونه خودت که اگه کسی قسمم بده پیش مرگت می شم تا یه تارازاون زلفای سیات هم کم نشه واسه من فقط و فقط تو ، توی!

می دونی این حرفا یه قطرست تو دریای دوست داشتنم اما چه کنم که من جریمه دوست دارم رو نوشتم تو نگاه نکرده پارشون کردی وجریمه ننوشته پشت در کلاس عاشقی موندی این هم نوشتم که بگم من واسه نگاه تو ،رو نگاه همه خط کشیدم  ،من واسه اسم  ناز تو ، اسم همه رو خط خطی کردم ، من واسه مهمونی خونه تو  ،دیگه خونه کسی مهمونی نرفتم. یادته تو فصل یخ زدن زمین گفتم یخبندونم بشه بعد اسم من اسم تو و قبل اسم من اسم تو ، فصل یخبندون با دو تا بهار دیگم رفت اما.............

اسمون قلبم یادم رفت بگم چه ابری شی چه بارونی و چه تگرگی اصلا رعد و برقی ام بشی بازم اول و اخر و وسط خودتی

 

گفتم نگاهم را دزدیدی و رفتی

گفتی ای به فدای نگاهت

من خودم زندانیم

 

راستی بهونه زندگیم دیروز اولین بارون پاییزی عشاق اومد گفتم حالا که پاییز اون سال پاییزی تو اولین بارون زیر شرشرش پشت قاب پنجره وایستادیم و تا اخرین قطره حرف زدیم و رنگین کمون بعد بارون رو کنار هم گذروندیم امسال هم با رنگ نگاهت که ازجنس رویاست حرف بزنم تا شاید با تشکیل رنگین کمون پشت درخونمون باشی، چه کنم از ناچاری به فالنامه باران هم تفائل میزنم

 

 

                                                                                 مهسا

 

+ نوشته شده درپنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:41 توسط مهسا |


 

بتو عادت دارم

مثل پروانه به آتش

مثل عابر به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری

من به ویرانگری فاصله می اندیشم ، در کتاب احساس

واژه ی فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آن را داری

که به این فاجعه پایان بخشی.

                                                                 " معرفت نما "

 

+ نوشته شده درشنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:45 توسط مهسا |


 

سلام به همراهان منو تنهایی ، سلام به دوستان جدید و سلام به همه

گوشه ای از زندگی سهراب سپهری عزیز

در 15 مهر ماه 1307 مرد اب و ایینه در کاشان دیده به جهان گشود . دوران 6 ساله ابتدایی را در اخرین روزهای فصل بهار 1319 به پایان رساند و برای گذراندن سال اول متوسطه به دبیرستان پهلوی سابق رفت و در خرداد ماه سال1324 دورۀ دو ساله دانشسرای پسران را خاتمه داد . بعد از استخدامی کوتاه در اداره فرهنگ ( اموزش و پرورش ) کاشان و استعفا از اداره و گرفتن دیپلم کامل دوره دبیرستان وارد دورۀ جدیدی از زندگی شد و به دانشکده هنر های زیبای داشنگاه تهران در مهر 1327 راه یافت .

او در سال 1330 اولین مجموعه شعر خود را با نام " مرگ رنگ " انتشار داد ، " " " زندگی خواب ها  " دومین واقع شعری بود که او قدم در ان نهاد ، در بهمن ماه 1346 زیبا ترین مجموعه شعر خود را با عنوان "حجم سبز" منتشر نمود و درسال 1352 به انگلیس رفت و در کوی بین المللی هنر ها اقامت گذید و پس از ان به یونان و مصر سفر کرده و سرانجام در سال 1353 به ایران بازگشت . تا سال 1358 که برای درمان سرطان خود مجدد به انگلیس بازگشت در ایران اقامت داشت او در" غرفۀ  ایران" اولین نمایشگاه هنری تهران شرکت نمود ، به برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون پرداخت  و شرکت در نمایشگاه هنر معاصر (بازار هنر ) بال – سویس ، انتشار هشت کتاب به اضافه { ما هیچ – مانگاه }و برگزاری مجدد نمایشگاه و ..... به فعالیت پرداخت . چینی نازک تنهایی ما سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 در روزی سیاه در بیمارستان پارس تهران جان به جان افرین تسلیم نمود و روز بعد در صحن امامزاده سلطان علی در قریۀ مشهد اردهان ، کاشان دفن شد .

  

دست از دامان شب برداشت

تا بیاویزد به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکن در اب ،

لیک از ژرفای دریا بی خبر

 

خداوند سهراب را بهشتی کند اما این دلیل را اضافه می کنم که او هم گفته :

(دل خوش سیری چند ؟)

من هر چه نگاه می کنم گذشته و گذشتگان زیباترند ، هم دلشان هم کلامشان .

عصر ما عصر کسانیست که نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب ان نیز یک دقیقه سکوت نمی کنند ، عصر انهایی که چند سال طولانی دوری را با دو دقیقه برابر می دانند ، عصر انهایی که گله را نه تنها به حساب سنگین تر بودن وزنه ی عشق طرف مقابل نمی گذارند بلکه از بیان ان نیز احساس کسالت می کنند و ان قدر ابرو به هم نزدیک می کنند تا کسی که شهامت دارد غرورش را تکه تکه کند با انکه می داند حق با اوست و او راحت می داند قضیه هندسی و دایره وار عشق را با یک خداحافظی خاتمه دهد .

 

                                                                                            خداحافظ سهراب

 

می خروشد دریا

هیچ کس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق

اگر اید نزدیک

  

                                    مرد تنها  ، بر روی سنگ قبر سفیدش نوشت

 

" به سراغ من اگر می ائید

                               نرم و اهسته بیائید

                               مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من "

 

                                                                ببخشید دوستان که باز هم طولانی شد .

 

+ نوشته شده دریکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:36 توسط مهسا |